تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی تلخ است!

                 

                                               به نام خدا

              

به نام خدايي که جان داد و جان خواهد گرفت.

امروز می خواهم ازدست روزگار گله ای کنم

 گله ای که شايد جز خالی کردن دلم سودی ديگر ندارد.

 

درست است من هم روز را دوست دارم اما نه روزگار را...

امان از دست روزگار...

 

امروز که قرن آهن نام گرفته و مردمش دلی از سنگ دارند

امروز که غروب در چهره زندگيم طلوع کرده است

امروز که سقف مشکلات زندگی به ناگاه بر سرم فرو ريخته است

امروز که زبانه های آتش زندگی در تار و پود وجودم به خاموشی گراييده

امروز که در کوچه های بی کسی تنها مانده ام

امروز که غم با وفا ترين همراه زندگی من است

امروز که  حتی قناری هم در بهار نمی خواند

امروز که  در دنيايي پر نور خاموشی نعره برآورده است

امروز که  در تنگه غروب از پا درآمده و ره گم کرده ام و همرهی ندارم

امروز که  کسی سنگ قبرم را هم نمی سازد

امروز که ...

نمي دانم نمی دانم از چه بگويم از چه بنالم؟

 

خدايا با من بگو که اين آمدن و رفتن بهر چيست؟

خدايا آيا واقعا زندگی با اين همه غصه می ارزد؟

 

و چه راست گفت استاد سخن دکتر شريعتی که:

««چه تنگنای سختی است

يک انسان يا بماند يا برود

و اين هر دو اکنون از معنی برايم تهی شده است

و دريغ که راه سومی هم نيست»»

 

                                  

خدای خوبم ديگر خسته ام از اينکه هر روز با نقابی برچهره صبح را آغاز ميکنم

با يک دست سلامی گرم ميکنم بر بندگان خوب و بدت

و

با دست ديگر اشکهای يخی پشت اين نقاب را پاک ميکنم

 

خدايا :

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خيابان غربت راپيدا کن

و وارد کوچه پس کوچه های تنهايي شو

کلبه غريبيم را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزو های رنگيم

در کلبه را باز کن و مرا ز کنار بغض خيس پنجره با خود ازاين دنيا ببر

 

                         

 

خدايا بشتاب که ديگر:

جای ماندنم نيست حتی ديگر نمی توانم راز دلم را به چشمانم هم بگويم چرا که می گريد و راز نگهدارم نيست

 

خدايا بشتاب که ديگر:

زندگی تکراريست گريه ها تکراريست و من در اين تکرار ها مانده ام در بهت و سکوت

 

خدايا بشتاب که ديگر:

تاب و توان ديدن به گور رفتن آرزوهايم را ندارم

 

خدايا :

اگر چه بزرگی انسانها به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارند

اما:

ای کاش شانه ای بود و من سر خويش را بر آن می نهادم  و غم دل را باز گو می کردم

تا شايد اندکی از سنگيني بار آن بکاهم

ای کاش سنگ صبوري بود که هر شب به قصه دل من گوش می کرد و فردا مرا چو قصه فراموش نمی کرد

 

خدايا :

چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده می گذرد رفتنم

 

              

 

خدايا زین پس می خواهم سکوتی کنم بالا تر از فریاد

چرا که بازهم قسمت غم ها شده ام

چرا که وسعت درد فقط سهم من است

ای کاش چشمان مرا خاک کنی تا نبینم که چه تنها شده ام

                                              

 

ای اشک که ازچشمانی سیاه همچو رنگ روزگارم میریزی آهسته تر بریز که غم زیاد است

و ای شمع که تنها همدم بی کسیم تویی آهسته تر بسوز که شب دراز است

                           

می خواهم امروز بر خلاف میلم بلکه به زور همین روزگار از شما خداحاظی کنم

و از مرتفع ترین ترین قله احساسم صمیمانه شمارا سپاس و سپاس و سپاس می گویم

از اینکه هر بار دعوت مرا به گرمی می پذیرفتید و به کلبه هزارویکشب من سر می زدید

و با ابراز احساسات وعواطف خود مرا دلگرم می کردید تشكر ميكنم

 

دیگر نمی توانم بنویسم  چرا که قلبم که روزی در بهارانی آمده بود اکنون

پاییز ویران کرد و غارت کرد و برد وسرمای زمستان یکسر به نایودی سپرد

اما یک روز بار دیگر می آیم روزی که شاید هیچگاه نیاید

چرا که برصلیبم میخکوب

چرا که جای من تا ساعاتی دیگر زین جا جداست

شاید روزی صد هزاران سال دیگر یک بهار بوته ای برگی گلی از من روید

چرا که گم شدن در تاریکی ها نارواست

                       

به گور خواهم رفت که امیدوارم در میان آرزوهایم جایی نیز برای من پیدا شود

باز هم  با تمام وجود شما دوستان دور و نزدیک را سپاس گفته و به خدا می سپارم

افسوس که قصه مادر بزرگ راست بود همیشه یکی بود یکی نبود

بدرود تا درودی دیگر

امیر حسین

                                   

        


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 10 توسط اميرحسين |