تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
تولدم مبارک...!!!

                 

تولدم مبارک

                                 

              هفتم خرداد سالروز تولدمه..!!     

                  

    

فرشتگان من بنویسید!
ای شما که پیوسته از من می نویسید، خبر ببرید از فریادهای من...
یک نفر مرا صدا می زند، خواب می بینم؟
بلند می شوم و پنجره را باز می کنم، برگهای لرزان از باد پائیزی بر پنجره می کوبند...
پنجره باز می شود ...
چقدر خوب است که نیم شب است و تو هستی...
چقدر حضور تو زیبا و آرام است...

باد شدیدی می وزد و تو در میان تصاویر خالی نگاه من گم می شوی...
بازهم خیال؟ نه ... دیگر نمی خواهمش...
نم باران را بر گونه هایم احساس می کنم...
سرم را بر آستان پنجره می گذارم...

درخت ریشه سوخته منم... مرا از ریشه در بیاورید...
فرشتگان من بنویسید!
ای شما که پیوسته از من می نویسید، خبر ببرید از فریادهای من.
فریاد برآورید به نام خدا آنگونه که من نیز بشنوم صدای شما را. فریاد برآورید چنان که شانه هایم فروریزند.
من التماس می کنم...

فرشتگان من سکوت نکنید..
می دانم که بالهایتان بسته و قلمها را شکسته اید...
قلم ها را این بار از گناهان بی پایان من مشکنید. مرا بشکنید تا هر سه آزاد شویم...
فرشتگان من دوباره باز بنویسید پیوسته فریادهای روز و نجواهای هر شب مرا
...

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب

من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم

آنقدر نیمه شب در غربت تنهاییم به تو سلام می کنم تا آخر جوابم را بشنوم.خدای من! مگر من غیر از تو بخشنده تر کسی را دارم ؟ مگر می توانم بیکسیم را غیر از تو با کسی در میان بگذارم؟اگرهم به کسی غیر از تو بگویم ثانیه در عجب چگونه رسوا شدنم دهنش وا می ماند !خدایا! نمی دانم تو را بر کدامین فرستاده مطهرت قسم دهم که منِ درمانده را در گرداب گناهانم دریابی.بخداخسته ام  شانه چپم عجیب سنگین شده در حالی که فرشته راست من از بیکاری قلم در دست گرفته و خمیازه می کشد !  دفتر او خالیست نوشته ای هم اگر دارد کم رنگ است ! رنگ صبحم زرداست ظهر من بوی ریا بگرفته عصر من با همهَ ثانیه ها درگیر است، چونکه فهمیده زمان در یوسف،زیر پای هوسش له گشته . .حرف شب را تو مکش پیش که آن هم بخدا، دل به تنهایی  من خوش کرده، تا که شاید یوسف، در همین تنهایی، لحظه ای گوشه نشیند و بدور از همه اصوات مزاحم یک دم ، به خدا فکر کند و به جود و کرمش .پس تو بگذار که من، به شبم پاسخ مثبت دهم      اینبار و زبان بگشایم. و بگویم:

ای خدای خوبم بار دیگر سلام

 

تو رو خدا مواظب خودت باش

 

ای مشعل هدایت من در تاریکی نفس

 

من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛

يک شعر پر از غلط؛

يک پرنده ی بی آسمان؛

يک نسيم سرگردان؛

يک رويای نا تمام.


من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛

 يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.


يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.


با تو بودن ها با سرعتی می گذرند که اصلا انگار وجود نداشته اند

 

بالا تر از تن و والاتر از من دوستت دارم

 

   شهـــــــــر من غربت ديارم بي کسي

   اندکــــــــي پايين تــر از دلــواپســـــــــــي 

   چــــــــــــند متري مانــده تا آوارگــــي 

   ده قــــــــــدم بالاتـــر از بيـــــــچارگــــــــي

   جنب يک ويــرانه مي پيچي به راست 

   مي رسي در کوچه اي کـــــز آن مـــاست

   داخــــــــل بن بست تنهــــــايي و درد 

   هـــــست منزلگـــــــــاه چندين دوره گـــرد

   خـــسته و وامانده از اين ماجــرا

   در همــان اطراف مي بيني مــرا

 

   

گر من از عشق غزالى غزلى ساخته ام
شيوه ى تازه اى از مبتذلى ساخته ام
گر چو چشمش به سپيدى زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلى ساخته ام
شكوه در مذهب درويش حرامست ولى
با چه ياران دغا و دغلى ساخته ام
ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد
از عمل سوخته ژس العملى ساخته ام
مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعى سبز به دامان تلى ساخته ام
شهريار از سخن خلق نيابم خللى
كه بناى سخن بي خللى ساخته ام

                                                                

                                                                             استاد شهريار

شاید آن روز که سهراب نوشت:
(( تا شقایق هست ، زندگی باید کرد))
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت
باید این جور نوشت:
هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل سوسن و یاس...

زندگی اجباریســـــــــــــــت
 !


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 20 توسط اميرحسين |