تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
يك عشق...!

   

از هم قفس شدن

  تا هم نفس شدن

  بسیار فاصله است

وحشی ترین سکوت

 با کمترین صدا

  نابود می شود

 

چنین گفت زرتشت اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن

 اگر کسی را دوست داری خردش نکن

 اگر دستی را گرفتی رهایش نکن

مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد

 زندگی با دلت نکند

 

www.gisha.sub.ir (102).jpg

یادته به من گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب تا ببینی شقایق هم مرد

یادته گفتی اومدی سراغ من نرم و اهسته بیا

که مبادا ترک بردارد چینی تنهایی تو ...

اومدم اهسته نرمتر از پر یک قو . خسته از دوری راه .

خسته و چشم به راه


یادته گفتی به من عاشقی یعنی دچار . فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه .

یادته گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما .

تا به اواز شقایق که در ان زندانیست دل تنهایی تان تازه شود .

پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت .

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود .

اره کاشکی دلشون شیدا بود .

من دنبال یه چیز بهترم سهراب .

تو خودت گفتی بهترین چیز رسیدن به ..

نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است.

 

عشق را از دریا بیاموزیم که برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر
ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال

يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال

يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم

يك عشق خيال است و خيال است و خيال

 

گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم از همین فاصله دور تو را می بوسم


|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 20 توسط اميرحسين |

خدایی خدا...!

 

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟
گفت : جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت . نكنه غصه بخوري . من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي.
تو كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري ، قلب ميزارم تا جا بدي ، اشك ميزارم كه همراهيت كنه و مرگ كه بتوني برگردي پيشم

 

من می توانم پرواز کنم بر بال های نسیم با پیام شادی بر ایوانی که در زیر سایه لمیده و دریاچه ای که در پای ایوان بر خویش می لرزد و دختری تنها که در رویای روز های خوش آینده از ایوان به دریاچه خیره شده من می توانم با آهنگ نسیم در لا به لای شاخه های انبوه در هم تابیده رازهای ناگفته را در گوش گلها نجوا کنم.

من می توانم با چشم ابر بگریم و مژه رحمت را از زیر چتر سبز درختان و بوته ها به گوش خاک برسانم و به گوش سبزه های ترد بهاری و به گوش مرد تنهایی که در فاصله ای بس دور از ایوان رو به دریاچه به دختری ناشناس می اندیشد که روزگاری شاید خواهان مهر او گردد من می توانم با گامهای تابناک ماه از افق های دور دست تا بیکران آبی آرام را در نوردم شور امید را چون بوسه ای سبک بر لبهای خفتگان بنشانم و جادوی کهنه یأس را باطل کنم .

من میتوانم با آبشار خورشید به روزنه های خاک گرفته سر بکشم و صبح را برای چشمان بی فروغ غم زدگان به ارمغان آورم.

من می توانم هستی یگانه ی خویش را در رگ های هرچه هست جاری کنم به زنجیر نا گسستنی قلب و خاک و آسمان بپیوندم ؟

با رقص ماه در حلقه ابرها با رویش مرموز گیاه در متن موسیقی نسیم پاسداری شهاب از اسرار آسمان نوازش مهر آمیز سر پنجه سپید برف وبا هرچه پیدا و پنهان در طبیعت راز وجود را بر دلهای عاشق به نشانه های شگفت انگیز طبیعت از هستی ماورای طبیعی بگشایم .

من می توانم

                   تا هستم

                                تا قلبم با عشق می تپد

                                                             تا ... میعاد

                                                                              ..............  

 

 

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد

با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شدم

دیگر توان شعر گفتن در برم نیست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگین ترینم در نبودت بین یاران

خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران

تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار

میخانه است و جمع پاک غمگساران

چشم به در تا عاقبت روزی بیایی

پایان دهی بر غصه و درد و جدایی

  

 

خدايي خدا .....

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:می آيد ‚ من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشک هيچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. اين طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟ و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودی. گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 

دنيا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

 

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 

به رسم و آيين هرگز به هم نمی رسند

 

و اين رنج است. زندگی يعنی اين ....

 

                                                                            دکتر علی شريعتی

 

                                     

 

من که تو لای خودم یه عمریه مردم

      نمیدیدی مگه هر روز سر خاک خودم بودم                           

          میرسد روزی که بی من سر کنی         

   میرسد روزی که مرگ دوست را باور کنی 

       میرسد روزی که در کنار عکس ها        

     شعر های کهنه را یک به یک از بر کنی

 


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 10 توسط اميرحسين |

خدای من!

آنقدر نیمه شب در غربت تنهاییم به تو سلام می کنم تا آخر جوابم را بشنوم.خدای من! مگر من غیر از تو بخشنده تر کسی را دارم ؟ مگر می توانم بیکسیم را غیر از تو با کسی در میان بگذارم؟اگرهم به کسی غیر از تو بگویم ثانیه در عجب چگونه رسوا شدنم دهنش وا می ماند !خدایا! نمی دانم تو را بر کدامین فرستاده مطهرت قسم دهم که منِ درمانده را در گرداب گناهانم دریابی.بخداخسته ام  شانه چپم عجیب سنگین شده در حالی که فرشته راست من از بیکاری قلم در دست گرفته و خمیازه می کشد !  دفتر او خالیست نوشته ای هم اگر دارد کم رنگ است ! رنگ صبحم زرداست ظهر من بوی ریا بگرفته عصر من با همهَ ثانیه ها درگیر است، چونکه فهمیده زمان در یوسف،زیر پای هوسش له گشته . .حرف شب را تو مکش پیش که آن هم بخدا، دل به تنهایی  من خوش کرده، تا که شاید یوسف، در همین تنهایی، لحظه ای گوشه نشیند و بدور از همه اصوات مزاحم یک دم ، به خدا فکر کند و به جود و کرمش .پس تو بگذار که من، به شبم پاسخ مثبت دهم      اینبار و زبان بگشایم. و بگویم:

ای خدای خوبم بار دیگر سلام

 

 

تو رو خدا مواظب خودت باش

 

ای مشعل هدایت من در تاریکی نفس

 


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت 20 توسط اميرحسين |