تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
یه سلام کوچیک...!!!

 

سلام

نمیدونم چرا اما دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم

دلم واسه همتون تنگ شده بود

گفته بودم هر سلام آغاز دردناك يك خداحافظي تلخه

 اما نگفته بودم بعد از هر خداحافظي هم ميشه سلام كرد اما با شرمندگي

تواين مدت كه نبودم خيلي اتفاقات رخ داد چه خوب و چه بد

 همينطور نظراي بعضي از دوستان كه خواسته بودن دوباره برگردم

 تصميم گرفته كه بازم بر گردم

سرتونو درد نميارم اما اميد وارم منو ببخشين

 مخصوصا يكي از دوستان كه خودش ميدونه

از دوستاني هم كه منو تو اين مدت فراموش نكردند صميمانه تشكر ميكنم

اميدوارم كه هميشه موفق و پيروز باشيد

دوست دارم بازم مثل هميشه منو با نظراي گرمتون همراهي كنيد

                                                                        قربان شما امير حسين

 

ترانه را در سکوتم بشنو
 نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان
 
 
 
 
من آن عاشق ترین پروانه هستم
که عهدی بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستی
که چون آتش به جان من نشستی
چه خوش آن سوزشی کز یار باشد
بنازم آتشی کز دوست افتد
خوشا شب زنده داری های بسیار
که در فرقت به جان هیزم بریزد
ندارم هیچ باک از آتش عشق
که این آتش ز مرهم خوشتر آید

 

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

 

 

مطمئن باش تا خودت را باور نکنی هیچ وقت بجای نمیرسی!

زنان و مردان موفق امروز دیروز خیال پردازانی بیش نبودند!

اگر واقعا دنبال هدفت هستی پس شکست یک چیز بیهوده است !

 
 
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

طعنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت



|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387 ساعت 15 توسط اميرحسين |