تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
مرگ عشق

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آنروز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم....

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
 ز بس که با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خک غم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

 

شاید آن روز رسد که جسد بی جانم را در میان سروها روی سیزه های سرد

در حالی که چشمهایم به جاده سرنوشت با امید می نگرد ببینی

آنگاه با لبخند قصه سادگی ام را

برای معشوقت باز گو کنی

اما بدان من هنوز منتظرم

شاید از پشت ای کوههای سیاه

روزی به سوی پر بکشی

به امید آن روز من یاس امید می کارم


و اسم تورا فریاد خواهم زد

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي

 و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذار عظمت عشق را درك نكني.

زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

 
عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟

 
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت

"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت

آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت

 
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت

ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت

غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت….
 
 

اگر ميداني در اين جهان كسي است

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند

و صداي قلبت ابرويت را به تاراج مي برد،

 مهم نيست كه او مال تو باشد،

 مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند

،نفس بكشد و لذت ببرد.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سربرنيارد كرد

پاسخ گفتن و ديدار ياران را

.... مسيحاي جوانمرد من

اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمدانه سردست... آي!

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي...

... نه از رومم نه از زنگم

همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم.

... سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

... زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است....

 


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 20 توسط اميرحسين |