تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
خدایی خدا...!

 

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟
گفت : جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت . نكنه غصه بخوري . من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي.
تو كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري ، قلب ميزارم تا جا بدي ، اشك ميزارم كه همراهيت كنه و مرگ كه بتوني برگردي پيشم

 

من می توانم پرواز کنم بر بال های نسیم با پیام شادی بر ایوانی که در زیر سایه لمیده و دریاچه ای که در پای ایوان بر خویش می لرزد و دختری تنها که در رویای روز های خوش آینده از ایوان به دریاچه خیره شده من می توانم با آهنگ نسیم در لا به لای شاخه های انبوه در هم تابیده رازهای ناگفته را در گوش گلها نجوا کنم.

من می توانم با چشم ابر بگریم و مژه رحمت را از زیر چتر سبز درختان و بوته ها به گوش خاک برسانم و به گوش سبزه های ترد بهاری و به گوش مرد تنهایی که در فاصله ای بس دور از ایوان رو به دریاچه به دختری ناشناس می اندیشد که روزگاری شاید خواهان مهر او گردد من می توانم با گامهای تابناک ماه از افق های دور دست تا بیکران آبی آرام را در نوردم شور امید را چون بوسه ای سبک بر لبهای خفتگان بنشانم و جادوی کهنه یأس را باطل کنم .

من میتوانم با آبشار خورشید به روزنه های خاک گرفته سر بکشم و صبح را برای چشمان بی فروغ غم زدگان به ارمغان آورم.

من می توانم هستی یگانه ی خویش را در رگ های هرچه هست جاری کنم به زنجیر نا گسستنی قلب و خاک و آسمان بپیوندم ؟

با رقص ماه در حلقه ابرها با رویش مرموز گیاه در متن موسیقی نسیم پاسداری شهاب از اسرار آسمان نوازش مهر آمیز سر پنجه سپید برف وبا هرچه پیدا و پنهان در طبیعت راز وجود را بر دلهای عاشق به نشانه های شگفت انگیز طبیعت از هستی ماورای طبیعی بگشایم .

من می توانم

                   تا هستم

                                تا قلبم با عشق می تپد

                                                             تا ... میعاد

                                                                              ..............  

 

 

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد

با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شدم

دیگر توان شعر گفتن در برم نیست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگین ترینم در نبودت بین یاران

خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران

تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار

میخانه است و جمع پاک غمگساران

چشم به در تا عاقبت روزی بیایی

پایان دهی بر غصه و درد و جدایی

  

 

خدايي خدا .....

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:می آيد ‚ من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشک هيچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. اين طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟ و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودی. گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 

دنيا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

 

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 

به رسم و آيين هرگز به هم نمی رسند

 

و اين رنج است. زندگی يعنی اين ....

 

                                                                            دکتر علی شريعتی

 

                                     

 

من که تو لای خودم یه عمریه مردم

      نمیدیدی مگه هر روز سر خاک خودم بودم                           

          میرسد روزی که بی من سر کنی         

   میرسد روزی که مرگ دوست را باور کنی 

       میرسد روزی که در کنار عکس ها        

     شعر های کهنه را یک به یک از بر کنی

 


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 10 توسط اميرحسين |