تبليغاتX

سلام دوست عزيزم به کلبه ي من خوش اومدي .•*. .*•.يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم ... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم ... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم.•*. .*•.

Set At Start Page هزار و یک شب
یه سلام کوچیک...!!!

 

سلام

نمیدونم چرا اما دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم

دلم واسه همتون تنگ شده بود

گفته بودم هر سلام آغاز دردناك يك خداحافظي تلخه

 اما نگفته بودم بعد از هر خداحافظي هم ميشه سلام كرد اما با شرمندگي

تواين مدت كه نبودم خيلي اتفاقات رخ داد چه خوب و چه بد

 همينطور نظراي بعضي از دوستان كه خواسته بودن دوباره برگردم

 تصميم گرفته كه بازم بر گردم

سرتونو درد نميارم اما اميد وارم منو ببخشين

 مخصوصا يكي از دوستان كه خودش ميدونه

از دوستاني هم كه منو تو اين مدت فراموش نكردند صميمانه تشكر ميكنم

اميدوارم كه هميشه موفق و پيروز باشيد

دوست دارم بازم مثل هميشه منو با نظراي گرمتون همراهي كنيد

                                                                        قربان شما امير حسين

 

ترانه را در سکوتم بشنو
 نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان
 
 
 
 
من آن عاشق ترین پروانه هستم
که عهدی بر سر جان با تو بستم
تو آن شمع خرامان سوز هستی
که چون آتش به جان من نشستی
چه خوش آن سوزشی کز یار باشد
بنازم آتشی کز دوست افتد
خوشا شب زنده داری های بسیار
که در فرقت به جان هیزم بریزد
ندارم هیچ باک از آتش عشق
که این آتش ز مرهم خوشتر آید

 

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم . »

 

 

مطمئن باش تا خودت را باور نکنی هیچ وقت بجای نمیرسی!

زنان و مردان موفق امروز دیروز خیال پردازانی بیش نبودند!

اگر واقعا دنبال هدفت هستی پس شکست یک چیز بیهوده است !

 
 
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

طعنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت



|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387 ساعت 15 توسط اميرحسين |

هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی تلخ است!

                 

                                               به نام خدا

              

به نام خدايي که جان داد و جان خواهد گرفت.

امروز می خواهم ازدست روزگار گله ای کنم

 گله ای که شايد جز خالی کردن دلم سودی ديگر ندارد.

 

درست است من هم روز را دوست دارم اما نه روزگار را...

امان از دست روزگار...

 

امروز که قرن آهن نام گرفته و مردمش دلی از سنگ دارند

امروز که غروب در چهره زندگيم طلوع کرده است

امروز که سقف مشکلات زندگی به ناگاه بر سرم فرو ريخته است

امروز که زبانه های آتش زندگی در تار و پود وجودم به خاموشی گراييده

امروز که در کوچه های بی کسی تنها مانده ام

امروز که غم با وفا ترين همراه زندگی من است

امروز که  حتی قناری هم در بهار نمی خواند

امروز که  در دنيايي پر نور خاموشی نعره برآورده است

امروز که  در تنگه غروب از پا درآمده و ره گم کرده ام و همرهی ندارم

امروز که  کسی سنگ قبرم را هم نمی سازد

امروز که ...

نمي دانم نمی دانم از چه بگويم از چه بنالم؟

 

خدايا با من بگو که اين آمدن و رفتن بهر چيست؟

خدايا آيا واقعا زندگی با اين همه غصه می ارزد؟

 

و چه راست گفت استاد سخن دکتر شريعتی که:

««چه تنگنای سختی است

يک انسان يا بماند يا برود

و اين هر دو اکنون از معنی برايم تهی شده است

و دريغ که راه سومی هم نيست»»

 

                                  

خدای خوبم ديگر خسته ام از اينکه هر روز با نقابی برچهره صبح را آغاز ميکنم

با يک دست سلامی گرم ميکنم بر بندگان خوب و بدت

و

با دست ديگر اشکهای يخی پشت اين نقاب را پاک ميکنم

 

خدايا :

در عصر های انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خيابان غربت راپيدا کن

و وارد کوچه پس کوچه های تنهايي شو

کلبه غريبيم را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزو های رنگيم

در کلبه را باز کن و مرا ز کنار بغض خيس پنجره با خود ازاين دنيا ببر

 

                         

 

خدايا بشتاب که ديگر:

جای ماندنم نيست حتی ديگر نمی توانم راز دلم را به چشمانم هم بگويم چرا که می گريد و راز نگهدارم نيست

 

خدايا بشتاب که ديگر:

زندگی تکراريست گريه ها تکراريست و من در اين تکرار ها مانده ام در بهت و سکوت

 

خدايا بشتاب که ديگر:

تاب و توان ديدن به گور رفتن آرزوهايم را ندارم

 

خدايا :

اگر چه بزرگی انسانها به اندازه حرفهايي است که برای نگفتن دارند

اما:

ای کاش شانه ای بود و من سر خويش را بر آن می نهادم  و غم دل را باز گو می کردم

تا شايد اندکی از سنگيني بار آن بکاهم

ای کاش سنگ صبوري بود که هر شب به قصه دل من گوش می کرد و فردا مرا چو قصه فراموش نمی کرد

 

خدايا :

چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده می گذرد رفتنم

 

              

 

خدايا زین پس می خواهم سکوتی کنم بالا تر از فریاد

چرا که بازهم قسمت غم ها شده ام

چرا که وسعت درد فقط سهم من است

ای کاش چشمان مرا خاک کنی تا نبینم که چه تنها شده ام

                                              

 

ای اشک که ازچشمانی سیاه همچو رنگ روزگارم میریزی آهسته تر بریز که غم زیاد است

و ای شمع که تنها همدم بی کسیم تویی آهسته تر بسوز که شب دراز است

                           

می خواهم امروز بر خلاف میلم بلکه به زور همین روزگار از شما خداحاظی کنم

و از مرتفع ترین ترین قله احساسم صمیمانه شمارا سپاس و سپاس و سپاس می گویم

از اینکه هر بار دعوت مرا به گرمی می پذیرفتید و به کلبه هزارویکشب من سر می زدید

و با ابراز احساسات وعواطف خود مرا دلگرم می کردید تشكر ميكنم

 

دیگر نمی توانم بنویسم  چرا که قلبم که روزی در بهارانی آمده بود اکنون

پاییز ویران کرد و غارت کرد و برد وسرمای زمستان یکسر به نایودی سپرد

اما یک روز بار دیگر می آیم روزی که شاید هیچگاه نیاید

چرا که برصلیبم میخکوب

چرا که جای من تا ساعاتی دیگر زین جا جداست

شاید روزی صد هزاران سال دیگر یک بهار بوته ای برگی گلی از من روید

چرا که گم شدن در تاریکی ها نارواست

                       

به گور خواهم رفت که امیدوارم در میان آرزوهایم جایی نیز برای من پیدا شود

باز هم  با تمام وجود شما دوستان دور و نزدیک را سپاس گفته و به خدا می سپارم

افسوس که قصه مادر بزرگ راست بود همیشه یکی بود یکی نبود

بدرود تا درودی دیگر

امیر حسین

                                   

        


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 10 توسط اميرحسين |

تولدم مبارک...!!!

                 

تولدم مبارک

                                 

              هفتم خرداد سالروز تولدمه..!!     

                  

    

فرشتگان من بنویسید!
ای شما که پیوسته از من می نویسید، خبر ببرید از فریادهای من...
یک نفر مرا صدا می زند، خواب می بینم؟
بلند می شوم و پنجره را باز می کنم، برگهای لرزان از باد پائیزی بر پنجره می کوبند...
پنجره باز می شود ...
چقدر خوب است که نیم شب است و تو هستی...
چقدر حضور تو زیبا و آرام است...

باد شدیدی می وزد و تو در میان تصاویر خالی نگاه من گم می شوی...
بازهم خیال؟ نه ... دیگر نمی خواهمش...
نم باران را بر گونه هایم احساس می کنم...
سرم را بر آستان پنجره می گذارم...

درخت ریشه سوخته منم... مرا از ریشه در بیاورید...
فرشتگان من بنویسید!
ای شما که پیوسته از من می نویسید، خبر ببرید از فریادهای من.
فریاد برآورید به نام خدا آنگونه که من نیز بشنوم صدای شما را. فریاد برآورید چنان که شانه هایم فروریزند.
من التماس می کنم...

فرشتگان من سکوت نکنید..
می دانم که بالهایتان بسته و قلمها را شکسته اید...
قلم ها را این بار از گناهان بی پایان من مشکنید. مرا بشکنید تا هر سه آزاد شویم...
فرشتگان من دوباره باز بنویسید پیوسته فریادهای روز و نجواهای هر شب مرا
...

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب

من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم

آنقدر نیمه شب در غربت تنهاییم به تو سلام می کنم تا آخر جوابم را بشنوم.خدای من! مگر من غیر از تو بخشنده تر کسی را دارم ؟ مگر می توانم بیکسیم را غیر از تو با کسی در میان بگذارم؟اگرهم به کسی غیر از تو بگویم ثانیه در عجب چگونه رسوا شدنم دهنش وا می ماند !خدایا! نمی دانم تو را بر کدامین فرستاده مطهرت قسم دهم که منِ درمانده را در گرداب گناهانم دریابی.بخداخسته ام  شانه چپم عجیب سنگین شده در حالی که فرشته راست من از بیکاری قلم در دست گرفته و خمیازه می کشد !  دفتر او خالیست نوشته ای هم اگر دارد کم رنگ است ! رنگ صبحم زرداست ظهر من بوی ریا بگرفته عصر من با همهَ ثانیه ها درگیر است، چونکه فهمیده زمان در یوسف،زیر پای هوسش له گشته . .حرف شب را تو مکش پیش که آن هم بخدا، دل به تنهایی  من خوش کرده، تا که شاید یوسف، در همین تنهایی، لحظه ای گوشه نشیند و بدور از همه اصوات مزاحم یک دم ، به خدا فکر کند و به جود و کرمش .پس تو بگذار که من، به شبم پاسخ مثبت دهم      اینبار و زبان بگشایم. و بگویم:

ای خدای خوبم بار دیگر سلام

 

تو رو خدا مواظب خودت باش

 

ای مشعل هدایت من در تاریکی نفس

 

من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛

يک شعر پر از غلط؛

يک پرنده ی بی آسمان؛

يک نسيم سرگردان؛

يک رويای نا تمام.


من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛

 يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.


يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.


با تو بودن ها با سرعتی می گذرند که اصلا انگار وجود نداشته اند

 

بالا تر از تن و والاتر از من دوستت دارم

 

   شهـــــــــر من غربت ديارم بي کسي

   اندکــــــــي پايين تــر از دلــواپســـــــــــي 

   چــــــــــــند متري مانــده تا آوارگــــي 

   ده قــــــــــدم بالاتـــر از بيـــــــچارگــــــــي

   جنب يک ويــرانه مي پيچي به راست 

   مي رسي در کوچه اي کـــــز آن مـــاست

   داخــــــــل بن بست تنهــــــايي و درد 

   هـــــست منزلگـــــــــاه چندين دوره گـــرد

   خـــسته و وامانده از اين ماجــرا

   در همــان اطراف مي بيني مــرا

 

   

گر من از عشق غزالى غزلى ساخته ام
شيوه ى تازه اى از مبتذلى ساخته ام
گر چو چشمش به سپيدى زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلى ساخته ام
شكوه در مذهب درويش حرامست ولى
با چه ياران دغا و دغلى ساخته ام
ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد
از عمل سوخته ژس العملى ساخته ام
مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعى سبز به دامان تلى ساخته ام
شهريار از سخن خلق نيابم خللى
كه بناى سخن بي خللى ساخته ام

                                                                

                                                                             استاد شهريار

شاید آن روز که سهراب نوشت:
(( تا شقایق هست ، زندگی باید کرد))
خبری از دل پردرد گل یاس نداشت
باید این جور نوشت:
هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل سوسن و یاس...

زندگی اجباریســـــــــــــــت
 !


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 20 توسط اميرحسين |

يك عشق...!

   

از هم قفس شدن

  تا هم نفس شدن

  بسیار فاصله است

وحشی ترین سکوت

 با کمترین صدا

  نابود می شود

 

چنین گفت زرتشت اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن

 اگر کسی را دوست داری خردش نکن

 اگر دستی را گرفتی رهایش نکن

مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد

 زندگی با دلت نکند

 

www.gisha.sub.ir (102).jpg

یادته به من گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب تا ببینی شقایق هم مرد

یادته گفتی اومدی سراغ من نرم و اهسته بیا

که مبادا ترک بردارد چینی تنهایی تو ...

اومدم اهسته نرمتر از پر یک قو . خسته از دوری راه .

خسته و چشم به راه


یادته گفتی به من عاشقی یعنی دچار . فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه .

یادته گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما .

تا به اواز شقایق که در ان زندانیست دل تنهایی تان تازه شود .

پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت .

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود .

اره کاشکی دلشون شیدا بود .

من دنبال یه چیز بهترم سهراب .

تو خودت گفتی بهترین چیز رسیدن به ..

نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است.

 

عشق را از دریا بیاموزیم که برای در آغوش گرفتن ساحل آرام و قرار ندارد

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا زهر
ان قدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد: همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه بیداد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال

يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال

يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم

يك عشق خيال است و خيال است و خيال

 

گر چه از دوری این فاصله ها مایوسم از همین فاصله دور تو را می بوسم


|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 20 توسط اميرحسين |

مرگ عشق

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آنروز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم....

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
 ز بس که با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خک غم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

 

شاید آن روز رسد که جسد بی جانم را در میان سروها روی سیزه های سرد

در حالی که چشمهایم به جاده سرنوشت با امید می نگرد ببینی

آنگاه با لبخند قصه سادگی ام را

برای معشوقت باز گو کنی

اما بدان من هنوز منتظرم

شاید از پشت ای کوههای سیاه

روزی به سوی پر بکشی

به امید آن روز من یاس امید می کارم


و اسم تورا فریاد خواهم زد

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي

 و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذار عظمت عشق را درك نكني.

زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

 
عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت
ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟

 
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت

"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت

آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت

 
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت

ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت

غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت….
 
 

اگر ميداني در اين جهان كسي است

كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند

و صداي قلبت ابرويت را به تاراج مي برد،

 مهم نيست كه او مال تو باشد،

 مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند

،نفس بكشد و لذت ببرد.

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سربرنيارد كرد

پاسخ گفتن و ديدار ياران را

.... مسيحاي جوانمرد من

اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمدانه سردست... آي!

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي...

... نه از رومم نه از زنگم

همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم.

... سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

... زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است....

 


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 ساعت 20 توسط اميرحسين |

"سال نو مبارك"

 

 

به خداحافظي تلخ تو سوگند، نشد

 که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

 با چراغي همه جا گشتم و گشتم درشهر

 هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

 هرکسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند همه شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند ، نشد

 

 

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ...

دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...

من سخاوت ديده ام, دل را به هرکس مي دهم ...

 شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام!!!

تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ، آوای ناله سر کنم

 ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ، از من دوری میکنند

و من ناگزیر میشوم تا ترانه های بی صاحبم را برای تو سر دهم...

سردی و برودتی که مدتهاست خون کمرنگ و بی رمقم را لای انگشتانش

 فشار می دهد، با تو که باشد مرا هم رها میکند..

دلم میخواهد تا جان دارم

 بنویسم و تنها تو بخوانی و هرزمان که خسته شدی

سر روی شانه های منتظرم بگذاری تا من هم با تو

خالی شوم

 

     تو از قبيله ای ليلی من از قبيله مجنون

      تو از سپيده نور من از شقايق پر خون


            تو از قبيله ای دريا من از نژاد کويرم      

              هميشه تشنه و غمگين هميشه بی تو اسيرم


                   تو از قبيله ای ليلی من از قبيله ای مجنون      

        حديث عشق من و تو حديث ابر بهاری


                       به من چه می رسد ای دوست از اين غم و زاری 


               تو از قبيله ای لبخند من از قبيله ای اندوه  

   

                 فضای فاصله صد آه فضای فاصله صد کوه

                 تو از قبيله ای ليلی من از قبیله ای مجنون

 

پيداست هنوز شقايق نشدی ...

                     زندانی زندان دقايق نشدی ...

 

      وقتی که مرا از دل خود می رانی ...

                              يعنی که تو هيچ وقت عاشق نشدی ...

 

             زرد است که لبريز حقايق شده است ...

                                      تلخ است که با درد موافق شده است ...

 

                    شاعر نشدی وگر نه می فهميدی ...

                                               پاييز بهاريست که عاشق شده است

 


عشق يعنی خاطرات بی غبار 

    دفتری از شعر و از عطر بهار

    عشق يعنی يک تمنا يك نياز

                 زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

                     عشق يعنی چشم خيس مست او

                              زير باران دست تو در دست او

از زندگی از اين همه تكرار خسته ام


             از های و هوی كوچه و بازار خسته ام


                                     دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه


                                               امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام


دل خسته سوی خانه تن خسته می كشم


                آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام


                                  بيزارم از خموشی تقويم روی ميز


                                                   وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام


از او كه گفت يار تو هستم ولی نبود


           از خود كه بی شكيبم و بی يار خسته ام


                                   تنها و دل گرفته و بيزار و بی اميد


                                                      از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

 

 روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و فراتر از بی سخنی ، سخنی نشنیدم

  

رهگذر عاشق


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت 10 توسط اميرحسين |

خدایی خدا...!

 

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت ؟
گفت : جايي كه ميري مردمي داره كه مي شكننت . نكنه غصه بخوري . من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي.
تو كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري ، قلب ميزارم تا جا بدي ، اشك ميزارم كه همراهيت كنه و مرگ كه بتوني برگردي پيشم

 

من می توانم پرواز کنم بر بال های نسیم با پیام شادی بر ایوانی که در زیر سایه لمیده و دریاچه ای که در پای ایوان بر خویش می لرزد و دختری تنها که در رویای روز های خوش آینده از ایوان به دریاچه خیره شده من می توانم با آهنگ نسیم در لا به لای شاخه های انبوه در هم تابیده رازهای ناگفته را در گوش گلها نجوا کنم.

من می توانم با چشم ابر بگریم و مژه رحمت را از زیر چتر سبز درختان و بوته ها به گوش خاک برسانم و به گوش سبزه های ترد بهاری و به گوش مرد تنهایی که در فاصله ای بس دور از ایوان رو به دریاچه به دختری ناشناس می اندیشد که روزگاری شاید خواهان مهر او گردد من می توانم با گامهای تابناک ماه از افق های دور دست تا بیکران آبی آرام را در نوردم شور امید را چون بوسه ای سبک بر لبهای خفتگان بنشانم و جادوی کهنه یأس را باطل کنم .

من میتوانم با آبشار خورشید به روزنه های خاک گرفته سر بکشم و صبح را برای چشمان بی فروغ غم زدگان به ارمغان آورم.

من می توانم هستی یگانه ی خویش را در رگ های هرچه هست جاری کنم به زنجیر نا گسستنی قلب و خاک و آسمان بپیوندم ؟

با رقص ماه در حلقه ابرها با رویش مرموز گیاه در متن موسیقی نسیم پاسداری شهاب از اسرار آسمان نوازش مهر آمیز سر پنجه سپید برف وبا هرچه پیدا و پنهان در طبیعت راز وجود را بر دلهای عاشق به نشانه های شگفت انگیز طبیعت از هستی ماورای طبیعی بگشایم .

من می توانم

                   تا هستم

                                تا قلبم با عشق می تپد

                                                             تا ... میعاد

                                                                              ..............  

 

 

با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد

با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شدم

دیگر توان شعر گفتن در برم نیست

با رفتن تو عصر من با ناله سر شد

غمگین ترینم در نبودت بین یاران

خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران

تنها ترین ماوای من بعد از تو دلدار

میخانه است و جمع پاک غمگساران

چشم به در تا عاقبت روزی بیایی

پایان دهی بر غصه و درد و جدایی

  

 

خدايي خدا .....

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت:می آيد ‚ من تنها گوشی هستم که غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام که دردهايش را در خود نگاه می دارد و سرانجام روزی گنجشک بر شاخه ای از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند. گنجشک هيچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود. با من بگو از آن چه سنگينی سينه ی توست. گنجشک گفت: لانه ی محقری داشتم. آرامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. اين طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟ کجای مملکت تو را گرفته بود؟ و سنگينی بغض راه گلويش را بست و سکوت کرد. سکوتی در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پرگشودی. گنجشک خيره در خدايی خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسيار بلاها که بواسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزی درونش فرو ريخت و های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد

 

دنيا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد

 

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری

 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 

به رسم و آيين هرگز به هم نمی رسند

 

و اين رنج است. زندگی يعنی اين ....

 

                                                                            دکتر علی شريعتی

 

                                     

 

من که تو لای خودم یه عمریه مردم

      نمیدیدی مگه هر روز سر خاک خودم بودم                           

          میرسد روزی که بی من سر کنی         

   میرسد روزی که مرگ دوست را باور کنی 

       میرسد روزی که در کنار عکس ها        

     شعر های کهنه را یک به یک از بر کنی

 


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 ساعت 10 توسط اميرحسين |

جدایی،انتظار،عشق..!

 

نظر بده ...اگه خوشت اومده نظر بده تا ... بیشتر بذارم ...نظر بده ...

mosafer

نظر بده ...mosafer

سلام....

سلامی چون اشک

اشکی چون شمع

شمعی چون ماه و ماهی چون تو

mosafer

mosafer

نمی دانم امشب بر من چه شده كه اينگونه بی قرارم چيزی گمگشته حسی غريب

همانند درختی كه برگهايش دانه دانه رخت ميبندند و جدا ميشوند ...

مثل روحی سرگردان...

شب پاييزی اما گرم...هوای گريه با من....

چه بي تابانه می خواهمت ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می كنم! 

mosafer

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

       mosafer

اين بار کوچ کردم به ولايتم تو دل کوير، تا شايد تو آسمون صاف اونجا پيدات کنم. اما باز هم ابرها اجازه ندادن... گاهی از خودم ميپرسم؛ چرا هر جايی كه من پا ميزارم آسمونش ابری ميشه؟ ديگه دلم واسه آفتاب و ماه و ستاره ها تنگ شده... اما هنوز ابرهارو دوست دارم، چون ايمان دارم روزی هست كه فقط برای يک لحظه هم شده از پشت اين ابرها ميای بيرون...

اگه اومدی، بدون كه من هنوز سر قرارمون منتظرتم...

 

ای دستهای تو سرشار از خدا

ای چشمهای تو لبریز رنجها

برخیز و بال خویش

بگشای سوی عشق

که در آن دیار یک

یک خسته دگر در انتظار توست

mosafer

 mosafer

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

mosafer

 mosafer

حالا كه به گذشته برگشتم

 

دارم فکر می کنم

 

عشقم از کجا شروع شد

 

از همون  روزهای اول

 

یا از همون نگاه اول

 

راستش رو بخوای هر چقدر فکر کردم

 

هیچی دستگیرم نشد

 

فقط از یک چیز مطمئنم

 

که تا آخرین نفس دوست داشتم و دارم

mosafer

 

 

mosafer

 

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته

آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگوييد دوستش دارم

با صدايي بلند بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق به او بگوييد دوستش دارم

با هيچ صدايي چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

 فرياد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک

قلب به تمام جهانيان رساند

پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم....

mosafer

 

امشب هم برای تو خواهم نوشت 

شبی در سکوت تنهایی خودم

شبی پر از ستاره های عاشق

شبی با نور قرص ماه

می نویسم از تو برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند

چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد

چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد

 که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد

امشب باز خواهم رفت به جایی

به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم

و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم

 

این دنیايه کوچک من شاید عجیب باشد

چيز های را در آن قرار داده ام

چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست

در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم

نفرت و نا امیدی را راه نداده ام

در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد

عشق را سر دروازه آن نوشتم.

پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم

 که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت

و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام

 mosafer

   

mosafer

در وجودم چيزی هست که تو را نجوا می کند ...

 

و تنها عشق مرا رها می کند

و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ...

 

 پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب

 

 که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم ....

mosafer

 

 mosafer

بگذار اعتراف کنم که تنها در پناه چشمان توست

 

 که هر لحظه به زندگی امیدوار می شوم.

در زیر نگاههای مهربان توست که به اوج می رسم و آرامش می گیرم.

چشمان توست که مرا به سوی آینده ای روشن می خواند.

نگاه توست که به من جان می دهد و شوری تازه در من شکوفا می کند.

پس تو را به لطافت یاس و زیبایی مریم

 و غربت شقایق ها قسم می دهم که مرهم نگاهت را از دل

تنها و نیازمند به مهربانیت دریغ مدار.

دلم می خواست اشک بودم و از گوشه چشمانت پایین می آمد

م و به مژگانت می نشستم سپس روی

گونه هایت جاری می شدم بعد می مردم.

بی تو گلی هستم بی برگ‌، شمعی بی شعله، کویری سوزناک

، خنده ای بی صدا، زنده ای بی روح،

روحی بی احساس

و سرانجام نقطه ای هستم بی نشان در دریای پرتلاطم زندگی...

با این همه مهربانی تو و وجود نازنین تو

برای همیشه میگویم دوستت میدارم و تا همیشه با تو می مانم.


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت 0 توسط اميرحسين |

یادی از استاد!

 

                                       

                  

mosafer

روزی از روزها و شبی از شبها

خواهم افتاد و خواهم مُرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هر چه دورتر بیفتم

تا هر چه دیرتر بیفتم

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

بیش از آنکه می توانستم بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم . همین

                                                 دکتر شریعتی

mosafer

 

mosafer

      روح زندانی  معبد من

 

      تشنه ی قرنهای بی باران

 

    کوزه ها را همچنان خشک و غبار آلود بازگردانده ام

 

     کوزه ای را پر از اشک کرده ام و کوزه ای را پر از خون

 

      این دو را نگاه می دارم

 

       همچو قطره ای بر نیلوفر

 

      شبنمی افتاده به چنگ شب حیات

 

          آرام و بی نشان

 

   و چشمهای خاموشم را به لب های کبود مشرق دوخته ام

 

         ای مسافر غریب در دیار خویشتن

 

      با تو آشنا شدم

 

        با تو در همین مسیر

 

       از کویر سوت و کور

 

          تا مرا صدا زدی

 

             دیدمت ولی چه دور

 

             دیدمت ولی چه دیر

 

       سالها پیش دل من به عشق ایمان داشت

 

       تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید

 

     اندر این مزرع آفت زده شوم حیات

 

         شاخ امیدی کاشت

 

           چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی؟

 

     بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

 

          که تو کی می خوانی؟

 

                                                                                                       دکتر شریعتی

LoVe

  

 

 

                 ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم

              (زنده با عشقم اسیر سود و سودا نیستم )

                 عاشق دیوانه ای بودم که بر دریا زدم

                 (رهرو گمگشته ای هستم که بینا نیستم )

                   اشک گرم وخلوت سرد مرا نادیده ای

                  (تا بدانی این قدر ها هم شکیبا نیستم )

           (بس که مشغولی به عیش ونوش هستی غافلی

             از چومن بیدل که هستم در این جهان یا نیستم )

 

 

   خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن        

        ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن            

  تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری    

   شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

                           خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم            

               اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم 

 

 

 

Love

عشق

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد

به بادگفتم عشق چيست؟! وزيد

به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد

به گل گفتم عشق چيست؟!پرپر شد

به انسان گفتم عشق چيست؟!

اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست!!!


|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 ساعت 11 توسط اميرحسين |

عاشقتم

 

 
 نميخوام بگم که به اندازه ی دنيا دوستت دارم...
 
 
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
 
 
نميخوام بگم که مثل گلی...
 
 
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
 
 
 نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس
 
 
 چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
 
 
 نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالی...
 
 چون آب هم هميشه پاک نمي مونه...
 
 
 نميخوام بگم که دوستت دارم...
 
 
 چون  اصلا دوستت ندارم...
 
 بلکه  عاشقتم...
 
 

 

 

بی تو در خلوت خود شب همه شب بیدارم

آه...ای خفته که من چشم به راهت دارم

خانه ام ابری و چشمان همچون خورشید

چه کنم ؟ دست خودم نیست اگر می بارم

کم برای من از این پنجره ها حرف بزن

من بدون تو از این پنجره ها بیزارم

اینکه شیرین شده غم خوردن من نیست عجب

که از اندوه نگاهی عسلی سرشارم

جانه من هدیه ناچیزی است تقدیم به شما

گرچه در شان شما نیست همین را دارم

کاش می شد در این خانه شبی از شبها

دست در دست تو ای خوبترین بگذارم

 واژه ام را چاک چاکش می کنم

زنده زنده زیر خاکش می کنم

روی قلبم روی این تخته سیاه

می نوسیم عشق پاکش می کنم


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 14 توسط اميرحسين |

به امید دیدارت پدر جان

 

 تنهای عشق

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته بجاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد 

 

انسانهای زیادی وارد صحنه زندگی می شوند

وبدون چون و چرا به خواست خداوند

این صحنه را ترک می کنند

تنها چیزی که از آنها به یادگار میمونه

خاطرات و نام نیک آنهاست

اینکه چه وفت میمیریم مهم نیست

مهم زندگی با شرافت ماست

که هر وقت دنیا را ترک کردیم

اشکهای زیادی بدرقه راه ما باشه

تا بتونیم در پیشگاه خدا دلیلی

برای سر بلند کردن داشته باشیم

به روح پاک پدر بزرگم که شاید در شجاعت

ایثار و فداکاری برای فرزندانش

و مخصوصا برای  نوه هاش

همتا نداشت درود می فرستم

و با تمام وجود فریاد میزنم

دوستت دارم

تا ابد در یاد من خواهی ماند

 

         

 

هنگامی که تو آمدی به دنیا عریان

جمعی به تو خندان تو بودی گریان

کاری کن ای دوست وقت رفتن

همه گریان و تو باشی خندان

 

جدایی تو بهترین بهانه گریستن...

 

 تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

 

 تو نیستی که ببینی

چگونه پیچیده است، طنین شعر نگاه تو در ترانه من

 

 تو نیستی که ببینی

چگونه میگردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 

 تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار، به مهربانی یک دوست از تو میگویم

 

 تو نیستی که ببینی

چگونه از دیوار جواب میشنوم

 

 تو نیستی که ببینی

چگونه دور از تو، به روی هرچه در این خانه است، غبار سربی اندوه بال گسترده است

 

 تو نیستی که ببینی

دل رمیده من، به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

 

 تو نیستی که ببینی

                       ...!!!